|
روزهاي خوبي ست شور وشوق صدها جوان اميدوار فضاي محقر
مؤسسه را از عطر تلاش و اميد آگنده ساخته ، اخلاص هنرمنداني كوچك نويد امواجي بزرگ
را در دل درياي نمايش ميدهند.همگان آماده انجام حركتي بزرگ مي شوند، مغزها
تراوشاتي نغز دارند، بدن ها نرم نرمك جلوه مي يابند، روح ها دستخوش هيجانات خوش و
ناخوش مي گردند. بازي ها آغاز شده. نامت را بنويس نويسنده، بر صفحه دلم بنويس كه ماندگارتر است..بازي كن بازيگر، در
رودخانه روحم بازي كن تا پيچش دستانت با تلاطم وجودم آميخته گردد. به حركت
درآوركارگردان، در مخيله ام بگردان بازيگرانت را تا عجين شوند با ذره ذرة خاكستري سلولهايم. با گرداندن
و چرخاندنت ، مي چرخم ،مي گردم و نظاره مي كنم نمايش زندگي آدميان را. خطوط سطح
شده اند، سطوح حجم گشته اند ،احجام در زمان گم گشته اند. هر كجا كه مي روم نشان
بازي ست و تبلور عكس العمل ، ديگر هيچ گوشه اي نمانده، كنج ها چهار گوشه شده
اند.ديگر جايي نمانده، يك مويز و چهل قلندر. چه بايد كرد؟كجا روند؟ تمرين نمودن
زندگي را در كدام مساحت و حجم انجام دهند؟اتاق ها قسمت مي شوند. خط بكشيد، گروه
نمايش زندگي اينجا.گروه نمايش زندگي دوم آن طرف. گروه نمايش زندگي سوم آن طرف
تر.همانطور برويد تا برسيد به پنجره ها، پنجره ها را هم باز كنيد، نه آنقدر كه
گرماي كولر همسايه ، خنكاي نسيم وجودتان را آتش زند.تمرين كنيد.كجا؟هان! آن اتاق
هم هست، پر شده؟خوب نوبت راه پله ها ست،.پله هاي مشقت بازيگري را طي كنيد تا برسيد
به پشت بام. آن بالا،آري همانجا، آنجا
خدا نزديك تر است ، بيشتر مي بيند تان .داوري و بازي بيني نمايش ها يتان را هم
همانجا انجام مي دهيم در حضور خدا كه اگر خطايي كرديم در محضر عدل او ، نا عدالتي
مان را ببخشايد. اما خدايا!اينجا چقدر سوزان است! بچه ها عينكو كلاه فراموش نشود، اگر كم داشتيد من يكي
دارم، شبيه كلاههاي شما نيست ، رنگ ديگري دارد، رنگ آفتاب جنوب به خود گرفته
،23سال پيش براي اولين بار بر سر خود گذاشتم،از شما كوچكتر بودم. بگذريم.... سر و
صورتتان را بپوشانيد خاكي نشويد، اين خاك ، خاك نيست غبار است ، خاكي شدن ندارد،
اي كاش بوديد و در خاك و خون غلطيدن هم رزمانم را مي ديديد
تا قصه هايتان واقعي تر بود. نه نمي خواهد، شما قصه
هاي امروزتان را بازي كنيد.آهاي دوست من يواشتر.حنجره نازكت را خش دار نكن، صداي
خش خش گلويت آرام همسايه در هم نريزد! آنروزها ما داد ميزديم، غرش مي كرديم تا
دشمن را بترسانيم. همسايه كه دشمن نيست.
آنروزها ما داد زديم تا همسايه آرام بخوابد. اگر مي
خواهي داد بزني بر من بزن. داعيه دار هنر منم . متولي تو منم . مسئولت منم . من تو
را به اين بيابان دعوت كرده ام . پذيرايت منم. در آفتاب سوخته اي مي دانم. اگر
چنين روزي را مي ديدم، كمي از آن پمادهايي را كه عراقي ها لب مرز جا گذاشته بودند
برايت مي آوردم. خاكي شده اي؟ اي واي كه اگر مي دانستم ، لباسهاي همرزمانم را
برايت سوغاتي مي آوردم.تشنه اي؟
خدايا چرا پارچهايمان بسان تانكرهاي به رگبار بسته
جبهه، سوراخ سوراخ شده اند؟ نگاه غمينت دلم را به درد آغشته مي سازد . زخمهاي كهنه
قديمي را يكي يكي باز ميكند .
سالها را مي شمارم يك ، دو ، سه،..شانزده سال گذشته
است .از خود مي پرسم در اين شانزده سال برايت چه كردم؟ اين روزها خيلي ها از من
پرسيده اند كه در اين سالها چه كرده ام. خيلي ها هم پرسيده اند كه براي چه كار
كرده ام ؟ براي كه كار كرده ام؟ به راستي چه كرده ام ؟
روزهاي بعد از جنگ را به ياد مي آورم كه همسن تو بودم
.كه چگونه در فضايي نا شناخته به دنبال بستري مي گشتم تا خدمتي ديگر براي خدايم و
براي خلق خدايم انجام دهم. راه ها باز بود و چاه ها هم . براي ديدن راه ها چشمهايم
را نشستم كه با فرمان امامم با خاك جبهه تيممشان داده بودم . نعره هاي جنگم سكوت و
صبر شد. هجوم و حمله ام طرح وفكر شد. هجمه ابتذال دشمنان را در واديي ديگر بس
رندانه و زيركانه يافتم. وادي هنر را چادري ديدم براي هجوم دشمنان و رقابت سود
جويان . حريف نا مرد از دري ديگر وارد مي گشت و رغيب بي انصاف، انتفاعش را در اين
عرصه مي جست . هنر كه برايش سر و جان بايد داد، دستاويزي شد تا پرده دران غارتش
كنند و جان و مال و ناموس ايرانيان را به يغما برند. فرموده شد ،هنرمند مي تواند بسيجي باشد. چه فرصتي برتر از
اين كه بتوانم رزمي ديگر آغاز كنم و سود و انتفاع را با صداقت و اخلاص بسيجي به
چالش كشانم. بسيجي ديگر . شهريه نمي خواهم ،سود نمي خواهم ، اگر مي خواهي بازيگر
شوي، اگر به خود ايمان داري ، اگر تواناييت را باور كرده اي به سراغ من بيا .
پناهت مي دهم . هر آنچه دارم از علم و دانش تا اخلاق و ايمان درطبق اخلاص مي
گذارم و به تو جوان معصوم هديه مي كنم ، برايت به هر دري مي زنم ، پيش هر مسئولي
كه لازم باشد تقاضا مي كنم ، هر آنچه اندوخته نا چيز مادي دارم با تو قسمت مي كنم
. جايت مي دهم ، پناهت مي دهم ، دردت مي شنوم ،امينت مي گردم، بگذلر ديگران هر چه
مي خواهند بگويند، بگذار بگويند من دولت نيستم .بگذار بگويندمن وكيل جوانان نيستم .بگذار بگويند من ماُمن
پي پناهان نيستم . بگذار بگويند اصلاً هيچ نيستم ، آري هيچ نيستم. بقول همسايه مان
صفر هم نيستم زير صفرم . صاحب مؤسسه اي فرهنگي هستم كه تا كنون هزاران جوان مستعد
را بدون شهريه و گاهي با اخذ مبلغ نا چيزي در جهت گرداندن چرخ اجاره مؤسسه ، تحت
آموزش قرار داده.جوانان هنرمندي كه از دنيا هيچ بهره نبرده اند جز استعداد و
خلاقيت هنري ، جواناني كه نمي توانند روح لطيف خود را با سر خم نمودن در مقابل
ديگران براي پرداخت شهريه هاي آنچناني ختشه دار كنند. جواناني كه اگر اينجا
نباشند، اينجا خود را به چالش نكشند ، اينجا مجالي براي عرضه هنر خود نيابند ،
فردا سر از آنجايي در خواهند آورد كه تباهي ست و سياهي و ظلمت .براستي من چه كاره
ام؟ دولتم ؟ نماينده كيستم كه اينچنين بر خود حق مي دانم كه داعيه دار آموزش و پر
كردن وقت فراغت هزاران جوان تهراني و شهرستاني باشم؟ پس ديگران چه كاره اند؟ در
اين بيابان انتفاع و سود جويي كه هنر پاك ملجئي شدهبراي نا كسان و نا بكاران، من چه كاره ام ؟چرا به راهي كه همگان
ميروندنروم ؟
بسيجي تا كي بايد بسيجي بماند؟بگذار من هم بروم.
ديشب خواب نور ديدم. گاهي با چشمان بسته و با نور دل
چيزهايي مي توان ديد كه داعيه داران چشم باز، سالهاست از ديدن آن عاجزند .زينب
اطهر پيام آوربزرگ عاشورا ،ندا دهنده مظلوميت حق ، هنرمند جاودانه عرصه ايمان كه
اين روزها تولدش را جشن گرفته ايم و با نام او جشنواره را آغاز كرده ايم ، به
ياريم مي آيد.
سالهاي پس از جنگ سكوت كردمو عمل. آنقدر حرمت جبهه و بسيجي را نگه داشتم كه حتي دوستانم از گذشته
ام آگاه نبوداما امروز كه مي گويند معلوم نيست به همراه ملتم يا در جايگاه دولت،
همانند او فرياد مي زنم كه راه عشق و ايمان پوياستوبسيجي عملگر و معتقد هماره بيدار است.
گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود.
بوسيله ايمل samanian@Jaam-e-Jam.ir ميتوانيد مستقيما با مديريت موئسسه مكاتبه فرماييد .
|